|
عاشورا از کدام قبیله ای ؟
|
اشک هاش دفتر خود را نمور کرد
شاعر: سید حمید رضا برقعی [ چهارشنبه بیست و سوم فروردین 1391 ] [ 21:40 ] [ هادی ]
[ ]
از بین کسانی که برای دعای باران به کوه می روند ، اللهم عجل لولیک الفرج [ سه شنبه هشتم فروردین 1391 ] [ 16:12 ] [ هادی ]
[ ]
« بسم الله الرحمن الرحيم ...؛ اين وصيت حسينبيعلي است به برادرش محمد حنفيه. حسين گواهي ميدهد به توحيد و يگانگي خداوند و اين که براي خدا شريکي نيست و محمد (ص) بنده و فرستاده اوست و آئين حق ( اسلام ) را از سوي خدا ( براي جهانيان ) آورده است و شهادت ميدهد که بهشت و دوزخ حق است و روز جزا بدون شک به وقوع خواهد پيوست و خداوند همه انسانها را در چنين روزي زنده خواهد نمود. » امام در وصيت نامهاش پس از بيان عقيده خويش درباره توحيد و نبوت و معاد، هدف خود را از اين سفر اين چنين بيان نمود:« من نه از روي خودخواهي و يا براي خوشگذراني و نه براي فساد و ستمگري از شهر خود بيرون آمدم؛ بلکه هدف من از اين سفر، امر به معروف و نهي از منکر و خواستهام از اين حرکت، اصلاح مفاسد امت و احياي سنت و قانون جدّم، رسول خدا (ص) و راه و رسم پدرم، عليبنابيطالب (ع) است. پس هر کس اين حقيقت را از من بپذيرد ( و از من پيروي کند ) راه خدا را پذيرفته است و هر کس رد کند ( و از من پيروي نکند ) من با صبر و استقامت ( راه خود را ) را در پيش خواهم گرفت تا خداوند در ميان من و بنياميه حکم کند که او بهترين حاکم است. منبع: بحارالانوار، 44/329 [ پنجشنبه سوم فروردین 1391 ] [ 23:22 ] [ هادی ]
[ ]
اشاره : از این قضیه خیلی میگذره اما خواستم تجدید خاطره کنیم : دیگر حسینیه پر شده از جانبازها و موقع آمدن رهبر انقلاب است. محافظی كه ایستاده جلوی ما به یكی از جانبازهایی كه خوابیده روی تخت میگوید ما را دعا كن. رهبر وارد شدند و یكراست رفتند سراغ تختیها و اول از همه «سعید» كه از دوران سربازیاش مجروح شده. رهبر كارت او را نگاه كرد به اسم سلام علیك كرد و بعد خم شد و بوسیدش؛ نه یك بار نه دو بار نه سه بار... شاید پنج شش بار بوسیدش. این رفتار تا آخر تكرار شد. مثل پدری كه بچه كوچكش را میبوسد. بعد از او سراغ «اسماعیل» رفت و دست به سر و رویش كشید و بوسیدش و حرف زد. رهبر به «غلامرضا» كه رسید چون تختش كوتاه بود، زانو زد برای بوسیدنش. صدای بوسیدن روی جانبازها را میشنیدم. ولی فاصلهمان اندازهای بود كه حرفهایشان را به سختی میشنیدم. جانبازی سیستانی با رهبر گپی طولانیتر زد. بعدی دستش هم مثل دست رهبر جانباز است. با دستهای مجروحشان با هم دست میدهند و جانباز دست رهبر را میبوسد و رهبر سر و صورت جانباز را. جانباز دیگری به رهبر گفت: آقا بذار دستت را ببوسم. و منتظر اجازه رهبر نماند و بوسید. و ادامه داد: آقا میشه بغلتون كنم و رهبر خم شد و جانباز روی ویلچیر نشسته را در آغوش گرفت و جانباز او را یك دقیقهای نگه داشت و گریست. یكی دیگر از جانبازها هم چندتا عكس به آقا نشان داد و آقا عكسها را دیدند و راجع به آنها با هم صحبت كردند. دست آخر هم دوتا از عكسها را قرار شد اسكن كنند و برگردانند. رهبر به جانبازی رسید و گفت: حالت چطوره؟ جانباز جواب داد: شما خوب باشید ما هم خوبیم. بعد از رهن و اجاره مسكنش گفت. از اینكه سه دهه روی ویلچیر است. و رهبر نگاه كردند به رییس بنیاد شهید و امور ایثارگران. رهبر انقلاب به هر جانبازی میرسیدند اول كارتش را نگاه میكردند تا به نام با او صحبت كنند. بعضیها نداشتند به هر دلیلی. به یكیشان گفت: كو كارتت؟ و جانباز جواب داد: سرباز احتیاج به نام و نشان نداره. سرباز را به اسم فرمانده میشناسن. و با دست خود رهبر را نشان میداد. بعد راجع به صبر و معامله با خدا گفت برای جانباز و وقتی از كنارش رد میشد، هر دو لبخند میزدند.
كنار یكی از جانبازها بچه كوچكش ایستاده بود. آقا بعد از خوش و بش با جانباز به یكی از محافظها گفتند: این پسر را بلند كن من ببوسمش. محافظ هم بچه را مثل پر كاه بلند كرد و آقا او را بوسید. رهبر رو به رییس بنیاد شهید كردند و گفتند: باید خدمات را ببرند به محیط زندگی جانباز. آوردن جانباز به شهر یعنی جداشدن او از محیط زندگی و خانواده. این نباید اتفاق بیفتد. رهبر مكث كرد. سر تكان داد و گفت: بله درست میگید. بعد رو كرد به رییس بنیاد شهید و گفت: هم پولداشتن توفیق میخواهد هم درست خرجكردن. و من و تو چه میدانیم كه جانباز قطع نخاع گردنی یعنی چه؟! به جانبازها و خانوادههایشان هم یادآوری كردند كه در محاسبات الهی چیزی فوت نمیشود. لحظه لحظهی صبر شما محاسبه میشود. به خود جانبازها هم گفتند كه وزنهی ایثار شما به نظرم از وزنهی شهادت بیشتر است به خاطر رنجهایی كه دارد؛ هم برای خودتان هم برای پدر، مادر، همسر و فزندانتان. از حسینیه كه بیرون آمدم دیدم بچههای سپاه ولیامر كه یگان حفاظت هستند و مشغول خدمت در بیت رهبری، صف كشیدهاند (صفی نه بر اساس قد یا درجه) و هر جانبازی كه میآید احترام نظامی میگذراند و برایش صلوات میفرستند. یك نفرشان بلند شعر دكلمه میكند و یكی هم اسفند دود میكند. چقدر چسبید این بدرقه خودجوش بچههای ولیامر كه در چشم ما فقط كارشان حفاظت است. [ شنبه بیست و هفتم اسفند 1390 ] [ 21:21 ] [ هادی ]
[ ]
مولای متقیان امام علی (علیه السلام) می فرمایند: [ شنبه بیست و هفتم اسفند 1390 ] [ 20:38 ] [ هادی ]
[ ]
اشاره: آرا و اندیشه های رهبران ، جهت دهنده روند پیشرفت یا پسرفت کشورهای تحت حاکمیت آن هاست. این موضوع اساسی است که مردم را در قبول یا رد حاکمیت حاکم به واکنش وا می دارد و میزان محبوبیت یا منفور بودن رهبران را رقم می زند. انقلاب اسلامی ایران که به رهبری آگاهانه امام خمینی (قدس سره) آغاز شد ، در ادامه با خردمندی و روشن بینی حضرت آیت الله خامنه ای پیگیری شد و اکنون پس از بیست سال می توان با تجزیه و تحلیل عملکرد رهبری ایشان ، این باور را تقویت کرد که ایدئولوژی خامنه ایزم ، یکی از روش های قدرتمند و اثر گذار در روش حکومت داری است. آنچه می خوانید ، سخنرانی دکتر حسن عباسی ؛ رئیس مرکز مطالعات استراتژیک ، در همین رابطه است. مسئله بررسی اندیشه استراتژیک مقام معظم رهبری اندیشه استراتژیک مقام معظم رهبری به دلایل مختلف با اهمیت است و به دلیل اینکه ما وارد دهه سوم زعامت ایشان شده ایم و امسال بیستمین سالگرد زعامت و رهبری و ولایت ان بزرگوار را داریم ، مضاف بر ان دهه اول که امام راحل زعامت را عهده دار بودند ، باید ارزیابی شود که بررسی این سه دهه ، زمینه سازی برای دهه های آینده خواهد بود. نکته دوم مسئله دهه چهارم عمر جمهوری اسلامی است که دهه عدالت و پیشرفت و توسعه نامیده شده و باید از بحث های توصیفی خارج بشویم و به تجارب مان در این سه دهه ، قواره علمی بدهیم و یک ادبیات پایه و کلاسیکی برای حکومت داری و برای کشورداری فراتر از مباحث علم سیاست در حوزه استراتژیک به وجود آوریم. باید آرام آرام این تجارب را تبدیل به یک علم نموده و مدوّن در اختیار نسل بعد قرار بدهیم. از این جهت ضرورت این بحث گسترده است. اساساً ذات نگاه به آرا و عقاید رهبران و ضرورت تبیین و قواره مند نمودن آن در کسب تجارب برای روش های حکومت داری نوین وجود دارد. تبیین سیر اندیشه رهبران در محافل دانشگاهی کشور های پیشرو ، یک اصل اساسی محسوب می شود. اگر به سابقه مثلاً 60-50 سال گذشته ایالات متحده نگاه کنید ، آن دسته افرادی رهبران موفق نامیده شدند که ایدئولوژی داشتند. فرض کنید اندیشه بوش امروز تحت عنوان بوشیزم صرف نظر از حق و باطل بودنش و اینکه چه نقد هایی این جا بر آن وارد است ، به عنوان یک ایدئولوژی وارد ادبیات استراتژی جامعه شده است. ریگانیزم جمهوری خواه شاخصی که قبل از بوش پسر و بوش پدر بود و تلاش های او به فروپاشی شوروی منتهی شد ، ان هم برای خودش یک ایدئولوژی داشت. در کشور انگلیس در 60 سال گذشته به خصوص دو چهره اصلی شان چرچیل و بعد خانم تاچر که از امروز تحت عنوان تاچریزم از اندیشه اش یاد می کنند ، مدلی که برای اداره جامعه داشت ، در حوزه جزیره انگلیس شاخص است ؛ یعنی حایز اهمیت است. آقای تونی بلر و گوردن براون از خودشان مدل ندارند. جریان سومی یا راه سومی را دنبال می کنند که راه سوم اندیشه کسی است به نام آقای آنتونی گیدنز که هم فیلسوف است و هم اقتصاددان ، لذا انگلیس یازده و دوازده سال گذشته بر پایه اندیشه آقای آنتونی گیدنز اداره می شود. در فرانسه بعد از اشغال زمان هیتلر تا به امروز ، دو نفر تقریباً مدعی تفکر ایدئولوژیک بودند ؛ یکی ژنرال دوگل و دیگری ژاک شیراک. از 60-50 سال گذشته اندیشه دوگل به عنوان یک ایدئولوژی مطرح بوده است ، چون الان تحت عنوان گلیزم یا دوگلیزم مطرح است و در رویه سیاسی ، فرهنگی ، مناسبات و روابطبین الملل مورد استناد است. تفکر ایدئولوژیک شیراک خیلی مایه ندارد. در چین مائویزم ، در روسیه لنینیزم ، خُرشچوفیزم یا در کوبا کاستروئیزم مورد استناد است. در سی سال گذشته در ایران می توان ساز و کاری که امام راحل و در دوره بعد از ایشان مقام معظم رهبری رقم زدند واجد مدل بدانیم و این مدل را تبیین کنیم ، کما اینکه درصدی از این ها در مراکز فکری کشور صورت گرفته ، درصدی از آن هم در قالب پایان نامه فوق لیسانس و دکتری بعضی از دوستان در رشته های اقتصاد و سیاست. گزاره های دیگر بحمدالله در حال انجام است. وقتی می گوییم اندیشه استراتژی یک رهبر ، تفکر ایدئولوژیک یا تفکر دکترینالش باید برای اداره جامعه مدل بشود ؛ چهار چیز مدنظر داریم: اول هرم جامعه ، یعنی جامعه سازی در دل هرم جامعه. سه گزینه وجود دارد که اولین زیر سیستم آن ملت سازی است. فرشی را که مدنظر دارید ، در منزلتان دیده اید. این فرش از سه بخش اصلی تشکیل شده است: تارها که از بالا به پایین می آیند ، گره ها که زده می شوند و پود ها که روی هر ردیف گره یک لایه پود قرار می گیرد. پس فرش از تارها ، پود ها و گره ها تشکیل می شود. گره ها مردمند. هر یک گره ، یک فرد است. مثلاً یک فرش اگر 70 میلیون گره داشته باشد مثلاً فرش ایران ؛ رنگ های مختلفی که هر کدام از این گره ها به خودشان اختصاص دارند ، نقش و نگار فرش را ایجاد می کنند. حالا اگر همین طوری هر کسی شروع به فرشبافی کند ، رنگ ها را همین جوری پراکنده کنار هم بچیند ، نقش و نگار نخواهد داشت. ملّت سازی یکی از دانش های بسیار تخصصی در علوم استراتژیک است که نرم افزارش دست هر کشوری نیست. شاید سه چهار کشور از این ادبیات داشته باشند و منتشرش هم نکنند. بحث هایی که در دانشگاه های علوم استراتژیک دنیا تدریس می شود ، جزیی از آن مسئله ملت سازی است. نکته دوم ، دولت سازی است. تقریباً ما در کشورهای منطقه بالاترین رتبه را از لحاظ جامعه سازی ، ملت سازی ، دولت سازی و سیستم سازی داریم ؛ یعنی پیشروترین کشور محسوب می شویم و در سطح آسیا ما با ژاپن و چین تقریباً رتبه اول را از این حیث داریم. لایه اول آن هرمی را در ذهن تان ترسیم کنید. قاعده اش را چینش ملّت ، رأس هرم چینش دولت و حالا بین دولت و ملت از بالا به پایین چیزی باید به وجود بیاید که اصطلاحاً به ان سیستم می گویند. در سیستم حکومتی اسلامی بین حکومت و ملت آن تارهایی که در فرش هست ، از بالا به پایین می آید و همه چیز را تقسیم می کند و آن سیستم سازی است. پس وقتی صحبت از تفکر استراتژیک یک رهبر برای اداره جامعه است ، چهار چیز مدنظر است: اول این که کل هرم یعنی جامعه چه افق و آرمانی دارد ؛ دوم در قاعده جامعه نگاهش به مردم چیست و چطور می خواهد مردم و زندگی شان را شکل بدهد و نقش ها را تعیین کند ؛ سپس در گام سوم نگاهش به حکومت و دولت چیست و در گام آخر هم چطور بین حکومت و دولت با ملت را نظام سازی می کند. قبل از انقلاب ایدئولوژی آریامهریزم را تعریف کرده بودند. تفکر آریا مهریزم مدل ملت سازی را با فرآیند بحث های ملّی سازی شروع کرده بودند. آن دوره مهمترین جنبش های اجتماعی ایران حزب توده و جبهه ملی بود. تجربه جامعه سازی ، دولت سازی و نظام سازی 20 سال قبل از انقلاب تحت عنوان ایدئولوژی آریامهری وجود داشت ، اما چون بنیان هایش غلط بود ، آن عمق و نگاهی که باید شاه این مملکت نسبت به جامعه داشته باشد ، آن آدرس غلطی بود که می داد. انسان آرمانی که مدنظرش بود ، بی محتوا و بدون هدف بود. بعد از انقلاب ، امام راحل هر چهار تا حوزه را مدنظر داشتند. غایتی که از انسان برای ایشان متصور بود ، غایتی است که در قرآن تعریف شده و حیات انسان را حیات طیبه می دانستند. وقتی که ایشان رحلت می کنند ، در وصیت نامه شان می خوانید با دلی شاد و ضمیری آرام و قلبی مطمئن به فضل خدا از خدمت خواهران و برادران مرخص می شوم. چقدر خوب است انسانی که از این دنیا می رود ، با چنین نگاهی برود. جامعه را جامعه نبوی می گرفتند. شبیه انگاره هایی که آن روزگار به وجود آمده بود ، نهاد سازی های متعددی انجام دادند و دولت سازی را با شیوه ای که بنیان نهادند ، از حکومت در جمهوری اسلامی آغاز کردند. این حرکت در دهه اول انجام شد. ما امروز می توانیم به جرئت از مفهومی به نام خمینیزم یاد کنیم ؛ چون این ایدئولوژی و بالاتر از این دکترین امام راحل ، تقریباً یکی از منسجم ترین دکترین ها برای اداره جوامع بشری امروز و آینده است. حداقل 60-50 سال طول می کشد تا ما شقوق نظری و عملی ایشان را بتوانیم تبیین و از ان یک علم جدید در اداره جامعه ایجاد کنیم. همچنین حجم عظیمی از این ادبیات که از ایشان مانده یعنی صحیفه نور ، صحیفه امام و بخش عمده ای از تصمیم گیری هایی که در بزنگاه های مختلف از ایشان صورت گرفته ، منبع و مأخذ عظیمی است که ما می توانیم با استناد به آنها اداره جوامع را تئوریزه کنیم. اما 20 سال دوم ، را که از خرداد 1368 شروع می شود ، می توانیم یک جمع بندی کنیم ، یعنی در دو دهه. دو برابر بیشتر از آنچه که امام راحل در واقع اداره جامعه را عهده دار بودند. این 20 سال حرکت های شگفت انگیزی صورت گرفته و پیشرفت ما بسیار چشمگیر بوده است. ما از یک جامعه ای با 150 هزار دانشجو ، امروز با سه و نیم میلیون دانشجو و 80-70 هزار نفر هیأت علمی ، سطح تولید علم بالا ، پیشرفت هایی که در حوزه های عینی و فنی از سلول های بنیادی تا رفتن به فضا و پرونده هسته ای ، امروز از پیشروترین کشورها در حوزه علوم استراتژیک محسوب می شویم. خطراتی که در چند ماه گذشته در قضیه کودتای مخملی رقم زده بودند ، به سادگی در کشور ما جمع شد ، در صورتی که با این حجم از فعالیت روانی و سیاسی و سرمایه گذاری هایی که شده بود و انشقاق های اجتماعی که پدید آورده بودند ؛ این اتفاق در هر جامعه ای ، حتی فرانسه یا آلمان اگر رخ می داد ، به سرعت سیستم را متلاشی می کرد ، اما واکسینه بودن سیستم و آن انسجام قدرت اجتماعی خود مردم و به طبع آن قدرت انسجام و مدیریت رهبری جامعه بود که این موارد خیلی راحت حل شد. در عصر امام راحل و در عصر مقام معظم رهبری ، تفکری داشتیم که اینها یک هرم جامعه مدنظر داشتند و این هرم جامعه سه سطح دولت سازی ، ملت سازی که حدفاصل شان نظام سازی بود را دنبال می کردند. این انگاره ها دنبال و تبیین شده و ما امروز می توانیم ادعا کنیم رهبران ما در 30 سال گذشته می دانستند که کشور را می خواهند به کجا ببرند. می دانستند زیر ساخت های فرهنگی ، فکری ، اقتصادی و ... را چه جوری باید سر و سامان بدهند. در دهه چهارم باید تجربه 30 سال گذشته را جمع بندی کنیم. فرض کنید قطعات ایجاد شده ، حالا می خواهیم یک دشتگاه جامع اجتماعی به وجود بیاوریم. در دهه چهارم این فضا باید رقم بخورد. من به یکی از دغدغه های مقام معظم رهبری در دهه سوم که سال 1379 مطرح کردند اشارهمی کنم و امروز می بینیم که پیشاپیش برای زمینه سازی دهه چهارم ، در ابتدای دهه سوم ایشان این ارکان را مشخص کردند. همین بحث هایی که الآن به عنوان عدالت ، توسعه و پیشرفت و هر نکته دیگری که در این سال ها کاملاً برای شما جا افتاده ؛ آن روز ایشان تئوریزه و چارچوب ها را مشخص کردند. در دهه سوم قطعاتی از نقشه علمی کشور ، مهندسی فرهنگی ، نهضت نرم افزاری ، جنبش تولید علم و نکاتی از این دست را چیدند که بعضی ها در قالب شعار سال آمد و بعضی ها در قالب محورهای موضوعی در اختیار هر کدام از دستگاه ها قرار گرفت. ایشان سه سال گذشته تقریباً اواسط دولت نهم بحثی را تحت عنوان تحول آغاز کردند. به دستگاه های مختلف جدا جدا فرمودند طرح تحول تهیه کنید ؛ یعنی به دستگاه قضایی ، رسانه ملّی ، آموزش و پرورش ، آموزش عال ، حوزه اقتصاد ، نیروهای مسلح ، جدا جدا فرمودند طرح تحول تهیه کنید. بخش هایی از این طرح های تحول را در رسانه ها شنیدید ؛ مثلاً تحول اقتصادی خیلی پر سر و صدا بوده است. هفت تا زیر طرح دارد یعنی اصلاح نظام یارانه ها ، اصلاح نظام مالیاتی ، اصلاح نظام گمرکی ، اصلاح نظام بانکی ، این ها زیر طرح های طرح تحول اقتصادی است. در دهه چهارم ، نظام یک پوست کامل می اندازد. در این پوست اندازی کامل ، تمام دستگاه ها باید از نظر ساختار ، سازمان ، مسائل منابع انسانی ، آموزش ، سیاستگذاری ، جهت گیری ها و ... متحول بشوند. مقام معظم رهبری ذهن شان سه وجهی است. این ذهن سه وجهی به این معناست که برای هر موضوعی می خواهند راهکار ارائه کنند ، سه وجه را معین می کنند. همین سیاست خارجی ما را ایشان چه جوری ترسیم کردند که سه وجه است: عزت ، حکمت ، مصلحت. و بعد سیاست داخلی را عزت ، رحمت و اقتدار. خوب یک مثلث ترسیم کنید و روی ضلع هایش بنویسید عزت ، حکمت ، مصلحت. یک مثلث دیگر برای سیاست داخلی ترسیم کنید. دوباره ضلع هایش می شود عزت ، رحمت ، اقتدار. علت همپوشی این دو تا مثلث در کلمه «عزّت» است. سیاست داخلی و سیاست خارجی باید در حوزه عزت مشترک باشد. حالا شما تعداد زیادی از مثلث ها را که آرای ایشان است ، در بیاورید. هر کدام از این گوشه ها و زوایا با هم که اورلب دارد ، به هم بچسبانید. آنگاه ساختار کندوی عسل را خواهید دیدید که به شکل نقشه ای در می آید که به آن ، نقشه ذهنی استراتژیک رهبر می گوییم. کلید ورود به چهارچوب ذهنی مقام معظم رهبری ، مفهومی به نام نظام سه وجهی است. در سوم مرداد 1386 در دیدار با مسئولان آموزش و پرورش می فرمایند که تحول بنیادین نظام آموزش و پرورش را شروع کنید. اول مشخص کنید که محصول و خروجی آموزش و پرورش چه می خواهیم باشد. این می شود فلسفه آموزش و پرورش. پس معلوم می شود که الآن ما فلسفه تعلیم و تربیت نداریم. اینها که می روند فوق لیسانس و دکترا می گیرند ، آنی نیست که حکومت می خواهد. گام دوم مشخص کنید طی چه فرآیندی قرار است این مرد و زن تربیت شوند. در گام سوم به کارکرد گرایی انسانی که جمهوری اسلامی در قانون اساسی ، قرآن ، آرای رهبرانش و در نگاه انبیا و ائمه تعریف کرده می رسیم. منبع: فصلنامه ی فرهنگی، اجتماعی و سیاسی فرهنگ پویا / زمستان 1388 [ شنبه بیست و هفتم اسفند 1390 ] [ 20:24 ] [ هادی ]
[ ]
تذکر: پیامکی در سطح وسیع با موضوع تفحص پیکر سردار شهید حمید باکری در حال منتشر شدن است. جهت اطلاع دوستان؛ موضوع از طریق سپاه ناحیه یکی از شهرستانها، از ستاد تفحص شهدا در اهواز پیگیری شد که بر شایعه بودن موضوع صحه گذاشتند. همینطور بواسطه پیگیری یکی از دوستان در بنیاد حفظ و نشر آثار دفاع مقدس استان آذربایجانشرقی از طریق سردار «استوار آذر» ، رئیس بنیاد، با سردار «باقرزاده» تماس گرفته شد که خبر را تکذیب کردند. شادی روح امام و شهدا صلوات. [ دوشنبه پانزدهم اسفند 1390 ] [ 21:20 ] [ هادی ]
[ ]
چرا ما از اثبات مغـــــایرت بین حکومت اسلامی و دموکراســـــی میهراسیم ؟ زیرا هنوز در فضای فرهنـــگی غرب نفس میکشیم و در تبلیغات جهـــــانی غرب، حکم بر این قرار گرفته است که "هر چه غیر دمو کراسی است استبداد است." خیر، اینچنین نیست. این جماعت تصور میکنند که رابطه مردم با دین و ولایت و فقاهت مثل ریش است که با یک تیغ "ناست" یا یک ریش تراش "فیلیپس" هم میتوان آن را تراشید و از خود نمیپرسند که به راستی چه شد که درست در زمانی که غرب ایران را جزیره ثبات میپنداشت، ملتی که هم عاقبتِ وقایع دوران مشروطیت را دیده بودند و هم واقعه پانزده خرداد را، باز هم در تبعیت از یک روحانی که اصلاً از پاگذاشتن بشر روی سطح کره ماه شگفت زده نشده بود و به شریعت تکنولوژی ایمان نیاورده بود، به خیابانها ریختند. آخر آقایان محترم! این ما هستیم که زیر عَلَم آن سید بزرگ – روح الله موسوی – قیام کردهایم، که عمامهای سیاه داشت و عبا و قبا و لباده میپوشید و جز در یک مدت کوتاه، هنگام تبعید در ترکیه، لباس پیامبر را از تن بیرون نیاورد و نعلین میپوشید و از هر ده کلمهای که میگفت، هر ده کلمهاش درباره دین بود و احکام دین و ولایت و فقاهت و تقوا و تزکیه... و حتی برای یک بار هم نشد که دین را به صورتی متجددانه تحلیل و تفسیر کند و هر آنچه را که میخواست به ما بیاموزد با رجوع به امثال و حکمی بیان میکرد که از احادیث و روایات و تفسیر قرآن و زندگی انبیاء و قیام امام حسین (ع) گرفته بود و حتی برای یک بار "آزادی" را جز در تلازم با استقلال و جمهوری اسلامی معنا نکرد و از استقلال همواره معنای عدم تعبد غیر خدا را مراد میکرد – که در تفسیر لا اله الا الله وجود دارد - و از جمهوری اسلامی نیز حکومتی ولایی را در نظر داشت که قانون اساسی آن نه از قوانین فرانسه که از قرآن و سنت گرفته شده و نهادهای آن، بلا استثناء، چون اقماری که بر گرد شمس ولایت فقیه نظام یافتهاند، زمینه را فقط و فقط برای حکومت شرع فراهم میآورند و شرع را نیز درست همان طور معنا میکرد که فقهای سلف کرده بودند و علی الرسم القدیم باز هم حوزههای علمیه را به فقه جواهری دعوت میکرد... و قس علی هذا. آن آزادی که در کنار استقلال و جمهوری اسلامی معنا میگیرد و مردم ایران برای آن فریاد کردند هرگز معادل Liberty نیست. این آزادی به طور کامل در نسبت با دین معنا پیدا میکند و مفهوم آن نفی بندگی غیر خداست که در مراتب بعد و در حیثیت فردی به "کمال انقطاع" میرسد. شعار "حزب فقط حزب الله، رهبر فقط روح الله" را مردم به آن دلیل ساختند که عدم وابستگی قیام خویش را به هر حزب و دسته و سازمانی برسانند و ماهیت کاملاً مردمی و خود جوش انقلاب را که فقط از طریق روحانیون و مساجد سازمان یافته بود بیان کنند. مردم اسلام را میخواستند و حتی برای تفسیر معنای اسلام و چگونگی تحقق آن در یک قالب حکومتی نیز چشم به دهان حضرت امام داشتند؛ و اگر نه، کدام آزادی؟ و این جماعت آخر را باید انصافاً بیشتر شبیه به میرزا ملکم خان دانست، تا پطر کبیر و مستشارالدوله و تقی زاده. یعنی کمی باهوشتر و زیرکتر، که لااقل وقتی میخواهند ما ملت عقب مانده دیندار واپس گرا را به صراط مستقیم اومانیسم هدایت کنند، نه مثل پطر کبیر به فکر تراشـــــیدن اجبـــــاری ریشهایمان میافتند و نه مثل کسروی، قرآن و مفاتیح و نهجالبلاغه را آتش میزنند و نه مثل رضا شاه سعی میکنند که به تن مردم به زور کلاه پهلوی و لباس اروپایی بپوشانند و تکیهها و حسینیهها را تعطیل کنند و چادر از سر زنانمان برگیرند – که البته ته دلهایشان برای این دو کار غنـج میرود، منتها به روی مبارک خودشان نمیآورند – و نه... بلکه میکوشند ما را شیرفهم کنند که "اسلام یعنی آدمیت (اومانیسم) و شرع یعنی قوانین مأخوذ از فرنگیها" چرا که دست کم دریافتهاند در این کشور که خیلیها دلشان میخواست کشور گل و بلبل و مینیاتور باشد، هر که با ولایت و عزاداری محرم و حجاب زنان و روحانیون در بیفتد بدون شک بر میافتد. غرب باوران این مرز و بوم، از همان دوران مستشارالدوله تا کنون، آدمهایی سطحی، بدون تحقیق و غافل از فرهنگ، تاریخ و مردم خویش بودهاند. اینها بیشترین دشمنی را با ناصرالدین شاه میورزند، اما اگر درست دقت کنی واکنش خودشان در برابر غرب، از این وجه که گفتم، بسیار ابلهانهتر از اوست. و اگر سفره دلشان را برایت بگشایند، میبینی که اما رضا قلدر را از ته دل دوست میدارند و بسیار تأسف میخورند که چرا او نتوانست همپای کمال آتاتورک از عهده وظیفه تاریخی خویش برآید! یکی از معادلات مفهومی و ارزشی که القائات رسانهای غرب ایجاد کرده این است: نفی استبداد مساوی است با دموکراسی. این آتمسفر آنچنان غلبهای بر اذهان دارد که در اینجا همه میپندارند هر حکومتی که مورد تأیید مردم باشد دموکراتیک است، و بنابراین، بسیاری از دوستان را سعی بر این است که بگویند ولایت فقیه یک حکومت دموکراتیک است. برای نظام اسلامی اعطای آزادی مطلق که لیبرالیستها می خواهند مساوی با نفی خویشتن است، چرا که اصلاً از لوازم این آزادی "انکار دین" است. برای یک حکومت دینی، آزادی معنایی متناسب با ماهیت خودش دارد و اصلاً خنده آور است اگر ما بخواهیم حکومت ما "اسلامی" باشد اما در عین حال آزادی را آن سان تفسیر کند که در جهان غرب معمول است. آن آزادی مساوی است با بندگی نفس اماره... و اصلاً اطلاق لفظ آزادی بر آن اشتباه است. این آقایان از ترس خودشان بود که در زمان جنگ، طلب وصول حواله آزادی را نکردند، چرا که امکان داشت وقتی رزم آوران اسلام خود را با دو دشمن روبرو ببینند، در همان حال، محضاً لله یک آرپیجی جانانه هم به سمت مجله "آدینه" شلیک کنند و آن وقت خر بیار و باقلا بار کن! تو را به خدا، اگر کسی حوصله دارد، داستان نگهداری جزیره مجنون را برای این آقای آسان پرست [مسعود بهنود] تعریف کند تا بفهمد که چگونه می شود تا آنجا در برابر فرمان ولی امر عادل و صالح تسلیم بود که روزهای متمادی در محیط کوچکی که از آسمانش باران خمپاره های شصت و هشتاد و صد و بیست و انواع توپهای روسی و فرانسوی و بمب های ناپالم می بارد، ماند و تسلیم دشمن نشد؛ و این همه را فقط برای رضای خدا انجام داد، نه آزادی و دموکراسی. میزان استقبال جوانان از تفکری که اصطلاحاً آن را "تفکر بسیجی" مینامند حکایت از جاذبیت فطری و باطنی دین، بالخصوص برای جوانان دارد، چرا که جوانان "جدیدالعهد نسبت به ملکوت" هستند و به "فطرت" نزدیكترند. در میان این جوانان، هستند کسانی که چون اصحاب مقرب رسول اکرم (ص) معصومانه و در کمال تقوا و طهارت زندگی میکنند و این در زمانهای است که همهی استعدادهای شیطانی بشر به فعلیت رسیده و سراسر کرهی خاک در جهنم گناه میسوزد، گناهی که نقابی موجه از یک توجیه متدولوژیک نظری را نیز بر چهره دارد. انسان امروز اگر چه هنوز مبدأ شمارش روزها و سالها را بر هجرت این رسول و تولد آن دیگری نهاده است، اما دیگر قدر انبیاء را نمی شناسد و تا این جهل باقی است قدر حضرت امام (ره) را نیز در نخواهد یافت. دهه شصت دهه امام خمینی (ره) بود و از این پس دههها هر چه بیایند به جز او انتساب نخواهند داشت. اگر بخواهیم صادقانه سخن بگوییم، باید گفت كه اصلاً آنچه ما میگوییم بر مبانی نظری دیگری متغایر و حتی متضاد با مبانی نظری تمدن جدید استوار است و لذا سخن ما را با این عقل اعتباری یا شبه تفكری كه حاصل ارتباطات جهانی و نفوذ فرهنگ مسلط اروپایی است نمیتوان دریافت و اگر كسی بخواهد با این عقل روز و براهینی ریشه گرفته از مشهورات علمی با ما به چون و چرا برخیزد، راهی به حقیقت نخواهد داشت. ما با چشم دل به حیات دنیایی خویش مینگریم و با منطق ایمان وظایف خویش را در جهان در مییابیم. اگر کسی با چشم سر به ما بنگرد و بخواهد اعمال ما را با منطق عقل ظاهربین تجزیه و تحلیل کند، هرگز از عهده شناخت ما بر نخواهد آمد. آنچه ابرقدرتها را در برابر ما به اشتباه میاندازد همین است. منطق ما، منطق امام حسین (ع) است و اگر دشمن این حقیقت را دریابد، هرگز در انتظار خستگی ما نخواهد بود. مشک رنجهای انقلاب را به دندان کشیدهایم و دست و پا دادهایم اما رهایش نکردهایم. ![]() [ پنجشنبه چهارم اسفند 1390 ] [ 19:43 ] [ هادی ]
[ ]
[ پنجشنبه بیست و هفتم بهمن 1390 ] [ 23:27 ] [ هادی ]
[ ]
گفت : اي پادشاه عرب ! اين سر كيست ؟ يزيد گفت : تو را با او چه كار است ؟ سفير گفت : سؤ ال من به اين خاطر است كه وقتي به نزد پادشاه خود بر مي گردم از همه اموري كه ديده ام از من پرسش خواهد كرد، چون ذكر حال اين سر را در خدمتش برم در فرح و سرور با تو شريك خواهد بود. يزيد لعين گفت : اين سر از آن حسين بن علي بن ابي طالب است . رومي گفت : مادرش كيست ؟ يزيد گفت : فاطمه دختر رسول خدا ص است . نصراني گفت : اف بر تو و دين تو باد! دين من از دين تو بهتر است ؛ زيرا پدر من از نبيره هاي حضرت داود ع بوده و ميان من و داود ع پدران بسياري است و جماعت نصاري مرا بسيار تعظيم مي كنند و خاك قدم مرا به تبرك همي گيرند و مشا مسلمانان پسر دختر پيغمبر خويش را مقتلو مي سازيد و حال آنكه ميان او و پيغمبر شما بجز يك مادر فاصله نيست ؛ پس اين چه ديني است كه شما داريد؟! بعد از آن . مرد نصراني گفت : آيا حكايت كنيسه حافر را شنيده اي ؟
يزيد گفت : بگو تا بشنوم . نصراني گفت : بين عمان و چين ، دريايي است كه عبور از آن يك سال مسافت است و در وسط آن بجز شهري كه طول و عرض آن هشتاد فرسنگ در هشتاد فرسنگ است ، هيچ آباداني نيست و بزرگتر از آن شهر در روي زمين ، شهري نيست و از آن شهر كافور و ياقوت به شهرهاي ديگري حمل مي نمايند و تمام درختان آن عود و عنبر است و آن شهر كاملا در دست نصاري است و هيچ يك از پادشاهان روي زمين در آن تصرف و دخالتي ندارند. در ان شهر كليسا بسيار است و بزرگترين كليساي آن ، كنيسه حافر است كه در محراب آن حقه اي از طلا نصب گرديده و در آن معلق و آويزان است و جماعت نصاري را اعتقاد چنان است كه در آن حقه ، سم خري است كه عيسي ع بر آن مي گشت و اطراف حقه را با طلا و نقره پارچه حرير زينت داده اند و در هر سالي ، جماعتي از طائفه نصاري همي آيند و بر دور آن طواف مي كنند و آن را ميبوسند و حاجتهاي خود را از خداي مي طلبند. اين روش و عادت آنهاست در حق سم الاغي كه به عقيده ايشان همان الاغ حضرت عيسي ع ، بوده اما شما فرزند پيغمبرتان را مي كشيد و اين چنين بي حرمتي مي كنيد! خداوند خير و بركت را از ميان شما بردارد و دينتان را بر شما مبارك نگرداند! يزيد چون اين سخن بشنيد گفت : رشته عمر اين نصراني را بايد بريد و او را زنده نگذاشت تا مبادا در مملكت خود مرا رسوا گرداند . نصراني گفت : پس گوش كن تا خواب خود را در اين باب بر تو بازگو نمايم . شب گذشته حضرت رسول ص را در خواب ديدم ، به من فرمود: اي نصراني ! تو از اهل بهشت هستي . من از فرمايش حضرت محمد ص در تعجب شدم و اينك شهادت مي دهم كه (اشهد ان لا اله الا الله و ان محمدا رسول الله (. سپس اين تازه مسلمان برخاست و سر مطهر امام شهيد را بر داشت و به سينه چسبانيد و پيوسته آن را مي بوسيد و گريه مي كرد تا اينكه به شهادت نائل آمد.
منبع : لهوف [ پنجشنبه بیست و هفتم بهمن 1390 ] [ 22:0 ] [ هادی ]
[ ]
در نزدیکی کربلا روی تپه ها نشسته بودند برگرفته از : http://b90isar.blogfa.com [ پنجشنبه بیست و هفتم بهمن 1390 ] [ 21:18 ] [ هادی ]
[ ]
حرم عشق کربلا ست و چگونه در بند خاک بماند آنکه پرواز آموختهاست و راه کربلا میشناسد و چگونه از جان نگذرد آنکس که میداند جان بهای دیدار است.
گردش خون در رگهای زندگی شیرین است، اما ریختن آن در پای محبوب شیرین تر است؛ و نگو شیرین تر، بگو بسیار بسیار شیرین تر.
در ملکوت اعلا جز شهید زنده نیست و حیات دیگران اگر هم باشد به طفیل شهداست.
سوختن کمال عشق است اما آنها که سوختن پروانه در آتش شمع را کمال عشق میدانند کجایند که سوختن انسان در آتش عشق را به نظاره بنشینند؟
سر مبارک امام عشق بر بالای نی رمزی است بین خدا و عشاق، که این است بهای دیدار.
در عالم رازی هست که جز به بهای خون فاش نمیشود.
هنر آن است که بمیری، پیش از آنکه بمیراندت، مبدأ و منشأ حیات آناناند که چنین مردهاند.
ای شهید! ای آنکه بر کرانهی ازلی و ابدی وجود برنشستهای! دستی برآر و ما قبرستان نشینان عادات سخیف را نیز از این منجلاب بیرون کش. [ پنجشنبه بیست و هفتم بهمن 1390 ] [ 20:29 ] [ هادی ]
[ ]
آیت الله مصباح یزدی گفتند: برای شناخت دین و راه هدایت باید به عقل، قران، کلام معصومین(ع) و در زمان غیبت، به فقها مراجعه کنیم. "ولایت فقیه "در زمان معصوم هم وجود داشته و مخالفت با آن در حد شرک بالله است.آیت الله مصباح یزدی گفت: برای شناخت دین و راه هدایت باید به عقل، قران، کلام معصومین(ع) و در زمان غیبت، به فقها مراجعه کنیم. به گزارش رجانیوز، آیت الله مصباح یزدی در دیدار با جمعی از پاسداران با اشاره به اینکه خداوند انسان را به گونهای آفریده که با اختیار و اراده خود راه سعادت را انتخاب کند، اظهار داشت: ویژگی انسان به عنوان خلیفةالله این است که از طرفی میتواند راه کمال را در پیش بگیرد و از طرف دیگر راه انحطاط و سقوط را انتخاب کند. استاد حوزه علمیه اظهار داشت: لازمه به کارگیری اراده برای رسیدن به کمال، شناختن راه صحیح است؛ چون انتخاب و اراده برای کسی امکان دارد که راه صحیح را بشناسد. وی ادامه داد: علاوه بر ابزار شناختی مثل حواس و عقل، خداوند از سر لطف بیپایان خود پیامبر و جانشینان وی را نیز برای هدایت بشر قرار داده تا بتواند راه صحیح را از مسیر انحراف باز بشناسد. عضو مجلس خبرگان رهبری ادامه داد: هر چند مردم نسبت به امامان معصوم(ع) بیوفا بودند و برخی از آنها با ائمه دشمنی و ستیز کردند، و بعضی دیگر هم از امام خود حمایت نکردند، اما اراده الهی بر این تعلق گرفته که معصوم داوزدهم ـعجلالله تعالی فرجهالشریفـ زمانی ظاهر شود که عالم ظرفیت استفاده از وی را داشته باشد. علامه مصباح یزدی با اشاره به وظیفه مکلفین در زمانی که امکان دسترسی به معصوم نیست، گفت: حتی در زمان حضور معصوم که برخی از مردم یه امام(ع) دسترسی نداشتند، ائمه(ع) افرادی را به عنوان نائب و جانشین خود قرار میدادند و این همان امری است که در فرهنگ ما «ولایت فقیه» نام دارد. وی گفت: تاریخ نیز گواه است که از صدر اسلام تاکنون در شرایط عدم دسترسی به امام معصوم، به ویژه در زمان غبیت، فقها و علما نقش بسیار مؤثری داشتند و اگر آنها نبودند، چه بسا چیزی از اسلام باقی نمانده بود و اگر هم نامی از اسلام بود، محتوای آن کاملا تحریف شده بود. استاد اخلاق حوزه علمیه قم با اشاره به آیهای از قرآن کریم گفت: اراده خداوند همواره بر این تعلق گرفته که دو دستگاه در برابر هم وجود داشته باشد: دستگاه پیامبران و دستگاه شیاطین انس و جن. عضو خبرگان رهبری با اشاره به لزوم انتخاب راه صحیح برای رسیدن به کمال گفت: خداوند حداکثر اختیار را به انسان داده است و حتی قرآن که کتاب هدایت است، بر اثر استفاده نادرست و تفسیر به رأی میتواند برای عدهای وسیله گمراهی باشد. از همینرو شیاطین انسی مانند مرتاضها از قدرتی برخوردارند که میتوانند به کمک آن دیگران را بفریبند؛ اما مردم باید با انتخاب صحیح سعی کنند از دام شیاطین رها شوند و با استفاده از اسباب هدایت راه درست را پیدا کنند. وی با اشاره به داستان گوساله سامری و نقش آن در گمراهی بنیاسرائیل گفت: طبق روایات هر اتفاقی که برای بنیاسرائیل افتاده، برای امت اسلام هم رخ میدهد. پس باید بدانیم که همواره سامریهایی هستند که میتوانند ما را بفریبند. آیتالله مصباح یا اشاره به این که تعداد کمی از مردم از وقایع و داستانها عبرت میگیرند، گفت: بحمدالله شیعیان بیش از سایرین از این وقایع درس گرفتهاند؛ به ویژه در جریان تعیین خلیفه، زمانی که بسیاری از افراد پس از رحلت پیامبر اسلام(ص) واقعه غدیر خم را که تنها هفتاد روز از آن گذشته بود فراموش کرده بودند. وی ادامه داد: تاریخ نشان داده بسیاری از مسلمانانی که اهل نماز، تلاوت قرآن و انفاق بودند، و حتی در رکاب رسول خدا و امیرالمؤمنین ـصلواتالله علیهماـ شمشیر زده بودند، فرزند وی را به فجیعترین وضع به قتل رساندند. ما باید از این وقایع درس عبرت بگیریم و بدانیم این تحولات برای هر کسی ممکن است اتفاق بیافتد و این دامها سر راه همه ما وجود دارد و خطر سقوط در آنها تا لب گور ما را تهدید میکند. رئیس مؤسسه آموزشی و پژوهشی امام خمینی(ره) گفت: برای هدایت ابتدا باید از عقل استفاده کنیم و سپس قرآن و کلمات معصومین(ع) را با مراجعه به اهل علم و متخصصان مسایل دینی، یعنی فقها، فرا بگیریم. وی با اشاره به اینکه نمیتوان دین را از غیر متخصص در امور دینی یاد گرفت، گفت: دین را باید به کمک علما از قرآن و کلمات معصومین آموخت؛ نه از مرتاض و جنگیر؛ و با استناد به اینکه برخی افراد کارهایی میکنند که دیگران از انجام آن عاجزند، نمیتوان برای شناخت دین به آنها مراجعه کرد. این استاد فلسفه و تفسیر با تأکید بر اینکه شناخت راه سعادت در گرو فهم صحیح از دین به وسیله عقل، قرآن، پیامبر و معصومین ـصلواتالله علیهم اجمعینـ و علماست، گفت: فقها وارثان قرآن و معصومین(ع) هستند و اگر کسی به دستور غیر خدا عمل کند، در حقیقت به شرک در ربوبیت تشریعی گرفتار شده است. وی در پایان با بیان اینکه اگر فهمیدیم مسألهای حق است باید تا آخر بر آن پافشاری کنیم، خاطرنشان کرد: اگر پس از بررسی ادله ولایت فقیه به حقانیت آن پی بردیم، باید پای آن بایستیم و بدانیم که مخالفت با ولیفقیه مخالفت با ائمه و بر اساس روایات در حد شرک بالله است. [ پنجشنبه بیست و هفتم بهمن 1390 ] [ 19:51 ] [ هادی ]
[ ]
آیت الله سید احمد نجفی نقل می نمایند : در نجف مرحوم آیت الله حاج شیخ عباس قوچانی که پدر زن اینجانب بود بعضی از مسایلی را که می خواست برای امام رخ بدهد. از قبل می دانست و به من هم می گفت. من به ایشان عرض کردم شما از کجا این مسایل را می دانید؟ ایشان قضیه ای را نقل کردند که: ما در خدمت مرحوم آیت الله حاج سید علی قاضی که استاد اخلاق بزرگانی مانند آقای بهجت، مرحوم آقای قوچانی، مرحوم آقای میلانی و... بودند حاضر بودیم. هر روز به محضر ایشان می رفتیم و استفاده می کردیم. یک روز دو نفر از شاگردهایی که هر روز به محضر مرحوم قاضی مشرف می شدند خبر دادند که آقای حاج آقا روح الله خمینی (امام در آن زمان به این لقب معروف بودند) به نجف آمده اند و می خواهند با شما ملاقات کنند. ما که سمت شاگردی امام را داشتیم خوشحال شدیم که در این ملاقات استاد ما (حضرت امام) در حوزه قم معرفی می شود. چون اگر شخصی مثل مرحوم قاضی ایشان را می پسندید برای ما خیلی مهم بود. روزی معین شد و امام تشریف آوردند ما هم در کتابخانه آقای قاضی نشسته بودیم وقتی امام به آقای قاضی وارد شدند به ایشان سلام کردند . روش مرحوم آقای قاضی این بود که هر کس به ایشان وارد می شد جلوی او هر کس که بود بلند می شد و به بعضی هم جای مخصوصی را تعارف می کرد که بنشینند ولی وقتی امام وارد شدند آقای قاضی جلوی امام بلند نشدند و هیچ هم به ایشان تعارف نکردند که جایی بنشینند امام هم در کمال ادب دو زانو دم در اتاق ایشان نشست. طلاب و شاگردان امام که در آن جلسه حاضر بودند ناراحت شدند که چرا مرحوم آقای قاضی در برابر این مرد بزرگ و فاضل و وارسته حوزه قم بلند نشدند. آن دو نفری که معرف امام به آقای قاضی بودند هم وارد شدند و در جای همیشگی خودشان نشستند. بیش از یک ساعت مجلس به سکوت تام گذشت و هیچ کس هم هیچ صحبتی نکرد. امام هم در تمام این مدت سرشان پایین بود و به دستشان نگاه می کردند. مرحوم قاضی هم همینطور ساکت بودند و سرشان را پایین انداخته بودند. بعد از این مدت ناگهان مرحوم قاضی رو کردند به من و فرمودند آقای حاج شیخ عباس (قوچانی) آن کتاب را بیاور. من به تمام کتابهای ایشان آشنا بودم چون بعضی از این کتابها را شاید صد مرتبه یا بیشتر خدمت آقای قاضی آورده بودم و مباحثی را که لازم بود بررسی کرده بودم. تا ایشان گفتند آن کتاب را بیاور من دستم بی اختیار به طرف کتابی رفت که تا آن وقت آن کتاب را در آن کتابخانه ندیده بودم حتی از آقای قاضی نپرسیدم کدام کتاب. مثلا کتاب دست راست، دست چپ، قفسه بالا . همانطور بی اراده دستم به آن کتاب برخورد آن را آوردم و آقای قاضی فرمودند آن را باز کن. گفتم آقا چه صفحه ای را باز کنم؟ فرمودند هر کجایش که باشد من هم همین طوری کتاب را باز کردم دیدم که آن کتاب به زبان فارسی است و لذا بیشتر تعجب کردم. چون طی چند سالی که من در خدمت آقای قاضی بودم این کتاب را حتی یک مرتبه هم ندیده بودم حتی جلد آن را هم ندیده بودم کتاب را که باز کردم دیدم اول صفحه نوشته شده حکایت. گفتم آقا نوشته شده حکایت. فرمود، باشد بخوان. مضمون آن حکایت آن بود : که یک مملکتی بود که در آن مملکت سلطانی حکومت می کرد. این سلطان به جهت فسق و فجور و معصیتی که از ناحیه خود و خاندانش در آن مملکت رخ داد به تباهی دینی کشیده شد و فساد در آنجا رایج شد عالم بزرگوار و مردی روحانی و الهی علیه آن سلطان قیام کرد. این مرد روحانی هر چه آن سلطان را نصیحت کرد به نتیجه ای نرسید لذا مجبور شد علیه سلطان اقدام شدیدتری بکند. پس از این شدت عمل، سلطان آن عالم دینی را دستگیر و پس از زندان او را به یکی از ممالک مجاور تبعید کرد. بعد از مدتی که آن عالم در مملکتی که در مجاور مملکت خودش بود در حال تبعید به سر می برد آن سلطان مجددا او را به مملکت دیگری که اعتاب مقدسه (قبور ائمه اطهار) در آن بودند تبعید کرد. این عالم مدتی در آن شهری که اعتاب مقدسه بود زندگی کرد تا اینکه اراده خداوند بر این قرار گرفت که این عالم به مملکت خود وارد شد و آن سلطان فرار کرد و در خارج از مملکت خود از دنیا رفت و زمان آن مملکت به دست آن عالم جلیل القدر افتاد و به تدریج به مدینه فاضله ای تبدیل شد و دیگر فساد تا ظهور حضرت بقیة الله به آن راه نخواهد یافت. مطلب که به اینجا رسید حکایت هم تمام شد. عرض کردم آقا حکایت تمام شد، حکایت دیگر هم هست فرمود: کفایت می کند کتاب را ببند و بگذار سر جای خودش. گذاشتم. همه ما که هنوز از حرکت آقای قاضی ناراحت بودیم که چرا جلوی امام بلند نشدند بیشتر متعجب شدیم و پیش خود گفتیم که چرا به جای اینکه ایشان یک مطلب عرفانی، فلسفی و علمی را مطرح کنند که آقای حاج آقا روح الله آن را برای حوزه قم به سوغات ببرند فرمودند حکایتی خوانده شود. نکته مهمی که در برخورد آقای قاضی با امام خیلی مهم بود این است که آن دو نفری که امام را همراهی می کردند وقتی از جلسه بیرون آمدند چون این برخورد آقای قاضی با امام برای آنها خیلی سنگین بود به امام عرض کردند: آقای قاضی را چگونه یافتید؟ امام بی آنکه کوچکترین اظهار گله ای حتی با اشاره دست یا چشم بکنند، سه بار فرمودند: من ایشان را فردی بسیار بزرگ یافتم . بیشتر از آن مقداری که من فکر می کردم. این عبارت امام نشان می داد که کمترین اثری از هوای نفس در امام نبود. چون هر کس در مقام و موقعیت علمی ایشان در حوزه قم بود و با او این برخورد و کم توجهی می شد اقلا یک سر و دستی تکان می داد که با این حرکت می خواهد بگوید برای من این مهم نیست ولی آن حرکات آقای قاضی (که قطعا حساب شده و شاید برای امتحان و اطلاع از قدرت روحی امام بود) کوچکترین اثری در ایشان ایجاد نکرد که نفس امام را به حرکت وادارد و این خیلی قدرت می خواهد که ایشان نه تنها با آقای قاضی مقابله به مثل نکردند بلکه به او تعظیم هم نمودند و ما در تمام ابعاد و حالات امام (اعم از حالات چشم و سکنات ایشان) به حقیقت دریافتیم که این مطلب را که در مورد آقای قاضی می فرمایند از روی صدق و صداقت است. بر عکس ما که تمام وجودمان بسته به تعارفات بی پایه و ساختگی است، امام تمام این حالات نفسانی را پی کرده و در خود کشته بودند. این قضیه مربوط به قبل از جریان پانزده خرداد است که امام به ایران بازگشتند و به قم آمدند. هر کس از فضلا و طلاب از امام در مورد آقای قاضی می پرسیدند ایشان بسیار از او تجلیل می نمود و می فرمود کسانی که در نجف هستند باید از وجود ایشان خیلی استفاده بکنند. بعدها مرحوم آقای قوچانی در جریان مقدمات انقلاب هر حادثه ای که پیش می آمد می فرمود این قضیه هم در آن حکایت بود بعد مکرر می گفتند که آقای حاج آقا روح الله قطعا به ایران باز می گردند و زمام امور ایران به دست ایشان خواهد افتاد. لاجرم بقیه چیزها هم تحقق پیدا خواهد کرد و هیچ شکی در این نیست. لذا پس از پیروزی انقلاب که امام به قم آمدند مرحوم قوچانی از اولین کسانی بود که به ایران آمد و با امام بیعت کرد. [ سه شنبه یازدهم بهمن 1390 ] [ 19:49 ] [ هادی ]
[ ]
قصه غم انگیزی ست قصه شیرین و فرهاد. جوش شیرین زدن را بهداشت، سال هاست که ممنوع کرده است. آخر جوش شیرین زدن شاطر ها، ظلم به عاطفه فرهاد است، اما این قانون بهداشت، لطف به غرور فرهاد نبود، اهمیت دادن به سلامتی مردم بود. حال و روز این روزهای سینما هم حال روز عجیبی ست. من جدایی فرهاد از شیرین را ندیده ام، همانطور که جدایی نادر از سیمین را، اما در عوض بارها و بارها جدایی تعهد از هنر را دیده ام. جدایی قید از بند را، جدایی اصالت از سیاست را، جدایی مذهب از مسلک را. و «میم مثل مادر» را هم دیده ام. بیش از 10 بار هم دیده ام و سکانس به سکانسش را هم گریه کرده ام. اما «در عشق سال هاست که فتوا عوض شدست». در سینمای ما، «میم» ها شاید «مثل مادام» باشند، اما مثل «مادر» نیستند! می گویم نکند تفسیر «فبأی آلاء ربکما تکذبان» شما، همان تصویر نشریه«مادام لی فیگارو» است؟ سلحشور راست می گفت. سینمای ایران بیش از این نباید در منجلاب ابتذال فرو برود. سینمای ما همین حالا هم کم پربار و پر رنگ و لعاب نیست! آنوقت چه حاجت به آنجلیا جولی؟ ما تا امثال «جودی فاستر» های وطنی را در هالیوود و سینمای خودمان داریم، نیازی به امثال آنجلیا جولی در ایران نداریم. آنها که از هول حلیم آزادی، افتاده اند توی دیگ اسارت. و چه سخیفانه در لجن زار حقارت دست و پا می زنند. «سنتوری»، ساطوری بود بر فرق سر «اصالت» و پایانی بود بر ضیافت خوش باوری. اما وای از آن روزی که هنر اسلحه دست فریبکاران شود. کبوتر سیاه است، مثل ماست. و کلاغ سفید است مثل برف! همه باید باور کنند، این حقایق هواساخته را. آری، «سپیده» ی میم مثل مادر، با خودشیفته «یک مشت دروغ»، تنها نقطه اشتراکشان در فریبکاری ست. «گیس بریده» آغازی بود بر زمزمه های هوس کردن ِ گیسو پریشانی. و تمرینی بود بر جدایی هویت از خانواده. گیس بریده ای که هر روز که می گذرد دم بریده تر می شود. کسی که دست گذاشته بر بوق و مدام در زیر یوغ تفکر امثال «مرجان ساتراپی» ها در راستای سیاست های اربابانش، بر آتش ایران ستیزی می دمد؛ «سپیده» ،میم مثل مادر را چه ارزان، به یک وعده «خورشت آلو با مرغ» ترجیح داد. با مادام ها دست دادن، به مادران ایرانی پشت کردن است. چطور می شود با امثال ساتراپی ها دست دوستی داد و باز از عشق به مردم کشور دم زد؟ من فیلم های او را بعد از سقوط ندیده ام، اما نام هایشان در خاطرم هست. اولی را حالا یادم رفت! در گوگل سرچ کردم، آورد: Body of lies در مترجم گوگل می زنم که به فارسی ترجمه کند این سه کلمه را، می نویسد: «گلشیفته فرهانی» «اینجا» و «اینجا» ؛ می گویم نه اشتباه شده! چند بار که امتحان می کنم، قدری مشکوک می شوم. به فارسی می نویسم گلشیفته فراهانی و به انگلیسی ترجمه می کنم، می نویسد: «Body of lies» «اینجا» . توهم توطئه یعنی این! می بینید؟ تنها من نیستم که او را دروغگو و فریبکار می دانم. اصلن چه ارتباطی بین این دو است که حتا گوگل هم با آن همه خباثتش، او را دروغگو می داند و در مقابل ترجمه اسمش می نویسد: «یک مشت دروغ» و در مقابل ترجمه Body of lies ، نام «خودشیفته» ها را می نویسد. خیلی عجیب است! هزاران نام از سیاست مدار و هنرمند گرفته، تا بازیگر و ورزشکار را می نویسم و ترجمه می کنم، اما چنین نمی شود که چنان شد. به راستی چه رابطی ای بین نام او و اولین فیلم ساختار شکن او وجود دارد. چه ارتباطی بین فرار او از قید و بندهای ایران، با «یک مشت دروغ»، نام اولین فیلم که بازی کرده هست. منظور صحنه گردانان این فیلم، از نام فیلم «یک مشت دروغ» چیست؟ Body of lies اسم رمز کدام عملیات است؟ بین گلشیفته و لی فیگارو و فرانسه و حجاب و ایران چه رابطه ای هست؟ در پس آن چهره به ظاهر مظلوم، چه سیاست کثیفی پی ریزی شده؟ براستی عریانی های روزافزون او - که هر روز بیش از پیش، آستانه عفتش پایین تر می رود - چه رابطه ای با بحث «حجاب» دختران کشور دارد. نمی دانم چرا «مسئله حجاب» منحصرن در همایش های منتسب به عنوان «حجاب» محبوس شده و هنوزم که هنوز است، در مواجهه با تهاجم فرهنگی گسترده دشمن، در پیچ و خم تصویب طرح و لایحه و برنامه و بودجه محصور شده است. دشمنان ما اما، چه خوب و چه آرام، طرح مبارزه با حجاب را با هزینه هایی گزاف کلید زده اند و چه نرم و بی سر و صدا، پیش می روند. ولی ما چه پر سر و صدا، همایش های بی حاصل حجاب را در بوق و کرنا می کنیم. زمانی که یک کارگردان، بی توجه به جاذبه «گلدان های شمعدانی» اینجا، جایزه «گلدن گلوب» را می گیرد آنجا؛ و آن یکی، با گیس های هر چه بریده تر، «میم» را از «مادر» منها می کند و سوار بر سیمرغ عریانی جشنواره می شود. آنوقت دم زدن از ایران و عشق به ایران چه سودی دارد؟ حجاب برای ایران و ایرانی در طول تاریخ و در ورای دین و ظهور اسلام وجود داشته و در انسانیت و آزادگی مردمان این خاک ریشه دوانده و با فرهنگ آن ها عجین شده است. حالا «مادام لی فیگارو» کجا و «میم مثل مادر» کجا! هر که به مهر «مادر» بی معرفت شود، چاره ای جز خوش خدمتی و کُلفَتی برای «مادام» ها ندارد. وقتی به قدیسه حیاء و عفت پشت کنی، راهی جز عریانی در برابر مجسمه آزادی نخاهی داشت. اما اینجا کسی تشنه دیدن روزگار عریانی ات نبود. کسی هم منتظر دیدن این روزها و این حال و احوالت نبود. تو خود گویا تشنه تر از همه، جام زهر بی حیایی را سرکشیدی و بر طبل رسوایی خود کوبیدی. این سرزمین سرزمین مقدسی ست. هر کسی لیاقت زندانی شدن در این دیار را نخاهد داشت، چه رسد به زیستن و نفس کشیدن. «خلایق هر چه لایق!». حرامت باد تمام نفس هایی که در سرزمین مادران شهید داده استشمام کردی. آقای فلانی و خانم فلانی! جایزه «نوبل» را هم برنده شوید، آنقدر ها هم «شیرین» نخاهد بود، اگر روح «عبادی» نداشته باشید. برای مردمان این کشور، جایزه ها و مدال ها و نوبل ها و اسکار ها و سیمرغ ها مهم نیست. همه این ها مصادیق تظاهر است. ما اهل تظاهر نیستیم. «عاشق» بودن مهم نیست، «صادق» بودن مهم است. «اسکار» گرفتن مهم نیست، «درستکار» بودن مهم است. با سیمرغ گریختن هنر نیست، بی بال پریدن هنر است. شاگرد اول شدن در کلاس دیکته غرب، افتخار نیست و تشویق ندارد. ما اگر در درس دیکته آنها ضعیف هستیم، در درس مردانگی، سر بدار و سرسپرده هستیم. برای ما، ارزش ها و آرمان هایمان مهم است. آرمانی که بخاطر داشتنش؛ مادران از جگر گوشه های خود گذشتند و از خون فرزندانشان مُهر تأییدی بر سند «پایان بی غیرتی» زدند و درخت مقاوت و آزادگی را باغبانی کردند.
[ سه شنبه یازدهم بهمن 1390 ] [ 19:23 ] [ هادی ]
[ ]
دشمنان بدانند اگر از سرهایمان کوهها بسازند فرزندانمان هرگز در کتاب تاریخ نخواهند خواند که سید علی خامنه ای تنها ماند ما با خون خود خضاب خواهیم نمود ما اقتدا به قافله عشق کرده ایم ما تکیه بر ارباب بی سر نموده ایم ما سر می بازیم آقا ما اهل کوفه نیستیم [ سه شنبه چهارم بهمن 1390 ] [ 12:10 ] [ هادی ]
[ ]
[ دوشنبه سوم بهمن 1390 ] [ 23:55 ] [ هادی ]
[ ]
گزیده ای از سخنرانی حجت الاسلام پناهیان در مهدیه تهران با موضوع «نهال ولایت در نهاد خانواده» احترام به پدر و مادر؛ مقدمه احترام به ولیالله انسان در درجه اول باید یادبگیرد که در مقابل پدر و مادرش باادب باشد، تا بعد نوبت به حفظ ادب و احترام نسبت به امام زمان برسد. بچهای که پای خود را در مقابل پدر و مادرش دراز میکند، یا به هر نحوی احترام آنها را رعایت نمیکند، باید به او تذکر داده شود. اگر پدر و مادر نسبت به این بیاحترامیها بیتفاوت باشند، نه تنها به او محبت نکردهاند، بلکه موجبات هلاکت او را فراهم کردهاند. بهترین شیوه برای تذکر به فرزند هم، این است که پدر خانواده به فرزند خود تذکر بدهد که احترام مادرش را حفظ کند و مادر خانواده نیز به فرزند یاد بدهد که احترام پدر را رعایت کند. ریشه غربت و شهادت علی(ع) و اباعبدالله(ع) عدم رعایت آداب ولایتمداری بود که از خانواده نشأت میگیرد رعایت احترام پدر و مادر در خانواه به قدری مهم و اساسی است که میتوان گفت همین مسأله باعث غربت و شهادت امیرالمؤمنین و امام حسین(ع) شد. مشکل مردم در زمان علی(ع) و امام حسین(ع) این بود که آداب احترام به پدر و مادر و حفظ حرمت آنها را نمیدانستند و این مسأله به سطح جامعه سرایت کرده بود و تبدیل شده بود به بلد نبودن آداب ولایتمداری. در ماه رمضانی که امیرالمؤمنین(ع) ضربت خوردند، به امام حسن(ع) فرمودند: برای سخنرانی به بالای منبر مسجد برو و بعد از حمد و ثنای الهی و درود بر رسول الله(ص) این کلمات را خطاب به مردم بگو: «لَعَنَ اللَّهُ وَلَداً عَقَّ أَبَوَیْهِ، لَعَنَ اللَّهُ وَلَداً عَقَّ أَبَوَیْهِ، لَعَنَ اللَّهُ وَلَداً عَقَّ أَبَوَیْهِ...» یعنی خدا لعنت کند فرزندی را که عاق پدران خود شود و سه مرتبه این جمله تکرار شد... بعد مردم نزد علی(ع) آمدند و معنای این جملات را پرسیدند. حضرت فرمود: «روزی رسول خدا(ص) دست مرا گرفت و به سینه مبارک خود چسباند و گفت: دشمنان ما مدتهاست که به اهمیت خانواده پیبردهاند صهیونیستها، با هدف گرفتن خانواده، توانستهاند بر جوامع تسلط پیدا کنند [ یکشنبه دوم بهمن 1390 ] [ 12:50 ] [ هادی ]
[ ]
[ یکشنبه دوم بهمن 1390 ] [ 12:39 ] [ هادی ]
[ ]
کلمه لا اله الا الله حصنی فمن دخل حصنی امن من عذابی بشرطها و شروطها و انا من شروطها امام عشق امام رضا (ع)
[ شنبه یکم بهمن 1390 ] [ 20:35 ] [ هادی ]
[ ]
|